تبليغاتX
آرزوی با تو بودن...

عشق بر پروانه ها رنگ عجایب زد...

بوی عطر اطلسی های جوان می داد و

طعنه بر داغ شقایق زد...

عشق در باغ هزار آوا

هزاران قصه از دل گفت

بس جوان بود و جوان ماند و جوان هم خفت...

عشق یک نسیم خوب فروردین

یک حلاوت یک شکوه بس دیرین

قصه رستن زبودن بود

مهربان آمد وبا رویا ی پرواز کبوترها برابر بود...

عشق نرمی نوازش مادر بود، همدم ماند

گرمی اشک طراوت داشت، باور بود،شبنم ماند

عشق بر سکوت خانه اسرار، داور بود

زبان غنچه می دانست، پُرپر بود...

غزل می خواند ز نو می گفت

عشق بر هر قطره باران

ردای حس رویا داد

هر دل باران زده، آنگاه یک جهان معنای زیبا داد...

عشق بر مسیر چلچله ، رد بهاری بست

صد شکوفه ناگهان بر تارک آسمان ها و زمین بنشست...

 

 

عهدي بسته ایم جاودانه به تمامي عاشقانه شاعرانه دلبرانه در تلاتمهاي زندگي درياگونه مان از هيچ طوفاني نهراسيم ...                                     

                                                                                                         مريم  و  يوسف

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

چه لحظه هاي قشنگيه...

لحظه هاي دلتنگي و انتظار...

لحظه هاي عاشق بودن و دوست داشتن...

امشب ستاره ها هم دارن به دل من راه ميان...

همه ي دنيا با شادي من شادي مي كنند...

كاش خواب نباشم...

تمام ديشب را گريستم...نه...از غم نبود...

حس زيباي عشق بود و دوست داشتن...

آه خداي من كجاست جاي رسيدن؟؟؟

مدتها ياد گرفته بودم بي صدا گريه كنم...

ياد گرفتم كه با يادت نفس بكشم...

ياد گرفتم كه فقط با يادت زندگي كنم...

 

اما...

 

بايد ياد بگيرم كه بايد با تو نفس بكشم...با تو زندگي كنم...آري فقط تو...

تو آمدي و به زندگي بي جانم دوباره جان دادي...

تو آمدي تا عشق را با تمام وجودم حس كنم...

مي خواهم بال پروازم باشي...

مي خواهم همسفر رويا هاي سپيدم تا آخر جاده ي عشق باشي...

مي خواهم امشب  هزاران شب ديگربراي ديدن ستاره ها كنارم باشي تا در آغوشت آرام بگيرم...

 

 

مهربانم در لحظه هاي من ايستاده اي ، تو تك درخت دشت روياهاي مني...

عشق چيزي نيست جز نگاه تو و انتظاري كه دلهامان براي ديدار مي كشند...

 

آرزويم گرفتن دستهاي گرم و مهربانت است تا ابد ...

دارمت و مي خواهمت براي هميشه...

 

................................................

پ ن : چند روز ديگه تا آخرين پست ...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

ساده تر از آن بود که فکر می کردم

با نگاهت همراه شدن

با شادی هایت شاد شدن

و با غمهایت غصه خوردن

ساده تر از آن

سپردن قلبم به همه خوبی هایت بود

یادم نیست

در کدام صبح دل انگیز بهاری

در کدام ظهر تب آلود تابستانی

در کدام غروب نارنجی رنگ پاییزی

یا شب بی انتهای زمستانی بود

که ناگهان دلم را نزد مهربانی هایت جا گذاشتم

هر زمان که میخواهد باشد

این نقطه آغاز رسیدن است

و طراوت بی پایان لبانت

برای دمیدن روح سبز زندگی

بر پیکر منتظرم

این روزها آن چه روحم را مینوازد

آوای دلنشین مهرآمیزی است

که باد با خود به سویم می آورد

و دستانی که میدانم

هر چند در دور دست است

اما مهربانی اش را میتوان صادقانه حس کرد...

امروز ساز قدیمی ام را

از پشت خاطرات خاک گرفته ام

بیرون کشیدم

و آن را برای نواختن

تازه ترین آهنگ زندگی ام

کوک کردم

امروز به هوای عشقی که

در تمام لحظه های روزوشبم جاریست

عاشقانه ترین نوای هستی را

با سرانگشت احساسم نواختم

آنچه جاری شد

صدای نگاه های بیقرار تو بود

و سکوت لبهای پر اشتیاق من

دستانم را که دراز میکنم

جز هرم نفسهای صمیمی تو

چیز دیگری نمی یابم

آری این حقیقت دارد

 این تویی که

در لحظه لحظه زندگی من

جریان داری

و ز این منم که باجریان سیال نگاهت

به عمق باور سادگی حضور تو

سفری رویایی را آغاز میکنم

سازمن امروز تنها نوایی که مینوازد

آوای تپش قلب توست

که من با تمام ضرب آهنگ هایش

انسی ناشناخته دارم...

                                         

سلام دوستای خوب ومهربانم. سال نو را به همه شما عزیزانم تبریک می گم و امید که در پناه سایه حق سالی سرشار از عشق و موفقیت داشته باشید...

یا علی...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

تو را دوست دارم ،

 

نگاهت را ،کلامت را، آغوش مهربانت را...

 

تو را دوست دارم ...

 

به اندازه تمام رنگهای دنیا ...

 

نه کم است...

 

به اندازه تمام زیبایی های دنیا...

 

نه باز هم کم است...

 

تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم...

 

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم...

 

در هر نفسم عطرت را حس کردم...

 

با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم...

 

آری نازنینم تو را زندگی کردم... 

 

دیگر در کوچه پس کوچه های خاطرات جستجویم نکن مهربانم...

 

مرا نخواهی یافت...

 

که من در تو محو شدم....

 

چه در آمیختن زیبایی...

 

 

پی نوشت:

چقدر حیف که من مثل زلیخا شده بود

عاشق یوسف یکدنده زیبا شده بود

احتمالا همه ی من شب بهمن جان داد

به نخستین شب بارانی من پایان داد...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

 

و تو مي آيي...

 

عرق سردي مي نشيند بر پيشاني

 

خسته زمان...

 

رها مي شود از دامان سپيده

 

دستان پينه بسته شب و

   

صبح در ميان

 

انبوه سر در گمي هايم گم مي شود...

 

گستره بي كسي هايم

 

دستخوش حسي مي شود نا آشنا...

 

حسي شبيه به پوست انداختن...

 

بلوغ درزير پوست ترانه هايم جريان مي يابد...

 

رنگ مي بازد دلتنگي هايم...

 

لحظات ناب عاشقانه ام،جاني دوباره مي گيرند...

 

آمدن تو نازنينم كه در زمستانم بهاري جاودانه ساخت را لبخند مي زنم...

 

زاد روزت را جشن مي گيرم مهربانم...

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

نگاهت ...

امن ترین جاده است برای گریز

و بلندترین حصار است برای عزلت...

نگاهت...

سرسبزترین مزرعه است

که پرنده سرگردان نگاهم را

در آلاچیق مژگانت پناه می دهد ...

نگاهت...

کوتاهترین زمان است برای امیدواری

و وسیع ترین سایه بان است برای فراغت...

.

.

.

آن را از من دریغ مدار مهربانم...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

من امشب ،باز امشب ،گرمي دستاتو كم دارم

 

من از عاشق شدن با دلهره،با ترس بيزارم

 

دلم مي گيره وقتي كه مي گي لايق نبودم من

 

مي گي دنياي من تنها شده تنها سفر كردن

 

هميشه فاصله سخته ولي اميد باقي هست

 

نگو آسون خداحافظ،تحمل كن يه راهي هست

 

يه راهي كه تو اون شايد پناه تازه اي باشه

 

فقط باور كن امشب،مي شه بي خورشيد فردا شه!

 

من امشب باز امشب با تو از عاشق شدن مي گم

 

من از آغاز تا پايان جنگ تن به تن مي گم

 

توهم فردا به احساس غم دلتنگي عادت كن

 

اگه سخته،نمي توني بگو راحت شكايت كن

..............................................................

 

فرشته مهربون این چند روز که کنارم بودی همه ی غمهام رو فراموش کرده بودم نازنینم...

 

ولی افسوس که چه زود گذشت...

 

همه جای اتاقم بوی تو رو می ده...

 

نمی دونی شبا که دستات رو تو دستام می گرفتم وآروم آروم گریه می کردم که متوجه نشی چه شیرین بود...

 

نازنینم فرشته ی عشق و زیبایی دلم برای بوسیدنت و قلب مهربونت تنگ شده...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

ملامت نمي كنم كه مرا باور نكردي هر چند به ناگاه امروز شد....

رد تنهاييم بر ديوار،نقش تو را جاودان كرده

 و عجيب نيست كه من دردم را تنها به درختان مي گويم...

لاك تنهاييم را گذرآدمها سخت كرده

ومن به ناچار بغضهايم را درلابلاي تركهاي ديوار و با وسواسي كودكانه مي نهانم...

همبستري با خيالت هر شب خطي نو مي زايد...

و من اين نوزادان غم زاده را با دردي جانكاه بر دفتري كهنه مي خوابانم...

آه!

آه ... كه شيونهاي گاه بيگاهشان در پس خط چين تحمل من قيامتي به پا كرده ابدي...

كاش كسي به من مي گفت اين عقوبت كدامين نكرده گناه است؟؟؟

كاش كسي به من مي گفت!!!

كاش...

.

.

.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

د ست من خیلـــــی حقیره که واست یه سایه باشه

اخـــه خورشــیدکی میتــونه با ما همسایه باشه

قصـــه نگفـــــته بــودی تو کتـــاب سرنوشـــتم

که بایدلحــــــظه به لـــحظه تو رو ازنو می نوشـتم

یه روزاومـــــدی ازراه ازته غــــبار جاده

ته چشمـــات غم دریا خـــسته با پا ی پیـــاده

تو مثل حادثه بودی مثـــل بارون بــهاری

کاشکی می شد تو همیشه برتن تشـــنم بباری

نتونـــستم که بــدونم تو چی هســـتی و کـــی بودی

وقتی چشامو گشودم تودیگه با من نـــــبودی

بعد تو تمـــوم فـــصلا شده پاییز جدایــی

منتظر با چشمای خیس می شینم تا تو بیایی

---------------------------------------------------

سلام دوستای نازنین و مهربونم...

 می دونم خیلی وقت که با حرفای دلگیرم خستتون کردم ...

ممنونم که همراهم بودید و با حرفای قشنگتون من رو همراهی کردین...

این پست هم مثل بقیه پستام واسه همونی که دل و دین از من ربود...

با ابن تفاوت که اون موقع نمی دونستم که اون نازنین چه بود و من چه فکرها که می کردم...

او با قلب مهربانش زمانی که زندگی من در غم  بود به سراغم آمد و با حرفهای شیرینش

مرا به زندگی باز گرداند ولی افسوس که من...

ولی الان به همه چیز پی بردم...

از صمیم قلبم ازش تشکر می کنم و بوسه بر دستان گرم و دوستانه اش می زنم...

از شما دوستای گلم هم منو تحمل کردین ممنونم...

دوستون دارم و به امید روزی که شاهد سعادت تک تک شما ها باشم...

یا علی...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |

چه بارانی است در بیرون این اتاق
باران؟؟؟
ابرهای همه ی غم های تاریخ
یکباره بر سرم باریدن گرفته اند
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم...

.............................................

دلم مثل غروب یک روز بارانی تنگ است ،هوا هوای گریستن است اما،
اما دیگر اشکی برایم نمانده است،دیگر حتی چشمانم در گریستن مرا یاری نمیکنند
وای که چه هوایی است ،یک غروب خسته کننده غروبی که ثانیه ها خیال رفتن
ندارند،غروبی که به بلندای یک قرن است و دل تنگی ،که طاقت هیچ چیز را ندارد
و صدای باران...

 باران بر روی برگهای یاس خانه ،نمیدانم چرا اینقدر دلتنگم،
دل گیرم،حتی ذرات هوا خالی از اکسیژن شده است نفسهایم تند شده نمیدانم چرا
نمیگذرد ،دستان پر از مهرش کجاست که ثانیه های این غروب را حرکت دهد؟
دل نوید بخشش کجاست تا یاریم دهد ؟نگاهش ، نگاه آتش افروزش که
به این سرما گرمی حضور بخشد...

 نمی دانم چه بگویم . . . . دیگر چگونه اشک بریزم و زاری کنم شمع سیاهی را روشن میکنم و تا آخرین قطره ی شمع به یاد و به خاطرش سکوت میکنم این همه اشک کجا بود نمی دانم؟؟؟ 

هیچ گاه فکر نمی کردم به خاطر جدایی اینگونه اشک بریزم اما الان میبینم که باید این اشک ها را نذر قلب پاک ومهربانش کنم . .  تا همیشه به یادش میمانم. . . .

 دستانم رو به آسمان است,صدای او در گوشم است, و وجودم پر از التماس سکوت میکنم و همچنان دلتنگ برای فریاد. . . صبر میکنم تا او برگردد...

.....................................

واسه قلب شکستم دعا کنید...

+ نوشته شده در ساعت توسط مریم |